از این آیینه بتوانی تو دیدن
جمال روی جانان باز دیدن
در این آیینه بتوانی جمالش
حقیقت دید در عین کمالش
از این آیینه بتوانی رخ یار
حقیقت دیدن اندر لیسَ فی الدار
از این آیینه موجودست اشیا
در او بنموده رخ پنهان و پیدا
فکندست و همی در گفتگویست
حقیقت خود بخود در جستجویست
عجایب در عجایب اندر اینجاست
در اینجا هیچ ناپیدا و پیداست
که این مر هیچکس نادیده باشد
نه کس این گفته نه بشنیده باشد
بجز منصور کین کرد آشکاره
مر او را کرد جانان پاره پاره
حقیقت خویش گفت و خویش در باخت
بیک ره این حجاب از کل برانداخت
چو خود گفت و ز خود بشنید اناالحق
هم از خود کرد پیدا کل اناالحق
ره حق دید و حق گفت و همه اوست
مبین عطار جز حق هیچ در پوست
چو موجودست مر آیینه اینجا
نظر میکن تو در آیینه اینجا
مر آیینه در این تو راز میگوی
چو ناپیدا شود آنگاه می جوی
چو ناپیداست در پیدا نموده
ترا اینجایگه شیدا نموده
چو ناپیداست پیدا اسم و صورت
در این صورت در آی و بین ضرورت
در این صورت توانی یافت رویش
اگر عاشق شوی بر گفتگویش
در این تصویر جمال اونظر کن
هر آنکو بیخبر باشد خبر کن
در این صورت ببین در هفت پرده
جمال دوست خود را پیدا کرده
در این صورت ببین و گرد واصل
از او مقصود بین کاینجاست حاصل
در این صورت ببین دیدار عطّار
حجاب اینجا برافکنده بیکبار
در این صورت ببین اسرار جمله
حقیقت نقطه و پرگار جمله
در این صورت ببین تو جان جانها
که می پردازد شرح و بیانها
در این صورت نگاهش کن زمانی
که از هر سوی میتابد عیانی
در این صورت ببین آن سر که جوئی
حقیقت او توست و هم تو اوئی
در این صورت ببین گر مرد راهی
حقیقت سرّ دیدار الهی
در این صورت که او را کل ندیدی
تو چیزی گفتی و چیزی ندیدی
در این صورت گر او را باز دانی
در حقیقت مرگ باشد زندگانی
در این صورت تجلّی جلالست
در این معنی یقین عین وصالست
در این صورت نمود و بس فنا کرد
اناالحق گویِ کل خود را فنا کرد
در این صورت اناالحق زد به تحقیق
در این معنی نمود او جمله توفیق
در این صورت هر آنکه راز بیند
یقینا منصورحلاج اینجا باز بیند
در این صورت دو عالم رخ نمودست
کین تصویر خودگفت و خود شنودست
در این صورت نظر کن منظر یار
اگرچه نیست ذات حق پدیدار
وصال اوست صورت گر بدانی
حقیقت کور باشی گر ندانی
وصال او از این صورت توان یافت
خوشا آنکس کز این معنی نشان یافت
وصال او از این صورت پدید است
خوشا آنکس که روی خود بدیدست
وصالش عاشقان اینجا بدیدند
در او پنهان شدند و ناپدیدند
وصالش واصلان یابند اینجا
حقیقت باز بشتابند اینجا
وصال جانِ پنهانست بنگر
درونت ماه تابانست بنگر
وصالش از برون هرگز نیابی
مگر وقتی که سوی کل شتابی
وصال دوست اینجا یافت حلاج
بفرق سالکان بنهاد او تاج
یقین در پیش دار و بیگمان شو
برافکن جان و آنگه جان جان شو
یقین را بیگمان بشناس در خود
حقیقت در یکی بین نیک یا بد
یقین بشناس در عین عیانی
قبولش کن مر این صاحب قرانی
چو منصور این بیان سرّ توحید
حقیقت گوش کن بگذر ز تقلید
ترا این سر نیاید راست اینجا
اگرچه یار ناپیداست اینجا
مه تو این زمان در زیر ابرست
ترا مر چاره و درمانت صبرست
مهلت در زیر ابر است ار بدانی
تو مانده در حجابی کی بدانی
مه تو زیر ابر اندر خسوفست
حقیقت مانده در عین کسوفست
در آن خورشید بیچون کن نظر تو
گرفته پرتو از زیر و زبر تو
چو خورشید حقیقت رخ نمودست
حقیقت ابر پرده برگشودست.
👤 عطار
https://t.me/SalmanNaderi/921